پدر بزرگ بی سواد من یك شبه حافظ كل قرآن مجید شد !

اولا بگم كه عكس بالا تزیینی است و مربوط به بهترین كاسب قرن ! عارف حکیم مرحوم حاج میرزا احمد عابد نهاوندی معروف به مرشد چلویی و متخلص به (ساعی) است كه می فرمود:
فکر نکنید که در عالم مرد خدا نیست. بلکه بر عکس بین مردم اولیای خدا
یافت میشود، ولی چوب گمنامی خورده اند و مردم آنها را نمی شناسند.
پدر
بزرگ پدرم مرحوم فتح الله احمدی اهل منطقه ی حمیل واقع در استان كرمانشاه
بود . مردی پر تلاش و با ایمان كه در روزگار تنگ دستی فقط یك گاو شیرده
داشت كه از آن امرار معاش میكردند .
فتح الله كه مردی بی سواد اما بسیار مومن بود در روستایی زندگی میكرد كه ملایی بود كه صوت بسیار زیبایی در قرائت قرآن كریم داشت ، او عاشق ملا بود و هر روز نزد وی میرفت تا صدای قرآن او را بشنود .
با اینكه سواد نداشت ولی دل به تعالیم قرآن بسته بود .
هر روز با خدای خویش نجوا میكرد : که ای کاش من هم می توانستم قرآن بخوانم .شبی که با اشك حسرت سر بر بالین گذاشت و خوابید یكی از اولیاءالله به خواب وی آمد و گفت دوست داری قرآن بخوانی ؟
فتح الله كه گویی تمام عمر منتظر این سوال بود با عجله گفت آری آری ...
آن مومن به فتح الله گفت پس گاو خود را قربانی كن و بین فقرا تقسیم كن !
فتح الله صبح از خواب بیدار شد ولی با خود فكر كرد شاید واقعا منظورش وی نبوده باشد از قربانی كردن گاو كه تنها منبع تامین مخارج و امرار معاش خود و خانواده اش بود سر باز زد .
شب بعد مجدد همان مرد نورانی به خواب وی آمد و گفت مگر نگفتی میخواهی قرآن بخوانی !
فتح الله گفت چرا مایلم .
گفت پس گاو خویش را قربانی كن و بین فقرا تقسیم كن .
فتح الله از خواب پرید ، نگاهی به فرزندان و همسر خویش انداخت و بیرون رفت . نزد خود نجوا میكرد : اگر منظورش من نبوده باشم با اهل خانه ام چه كنم ؟ لذا مردد شد و گاو را قربانی نكرد .
شب بعد كه میخواست بخوابد قبلش نماز به جای آورد و با همان وضو خوابید .
مرد مومن مجددا به خواب فتح الله آمد . به وی گفت : پس نگو كه میخواهی قرآن بخوانی كه اگر میخواستی آن چه را كه میگفتم انجام میدادی .
فتح الله گفت با من هستی ؟ با فتح الله ؟ اگر فتح الله گاو را قربانی كند میتواند قرآن بخواند ؟
مومن به وی گفت آری .
از خواب پرید ، صورتش مصمم و پر اراده بود و از هر شك و تردیدی به دور !
چاقویی برداشت و به سمت طویله رفت .
گوسفندی را بخواهی قربانی كنی باید حداقل یك كمك كار داشته باشی تا پاهایش را بگیرد ولی فتح الله به كسی چیزی نگفت .
نیمه ی شب بود ، گاو را زمین زد و به اذن خدا وی را قربانی كرد و گوشت گاو را همان شب درب منزل فقرا گذاشت .
مادر بزرگ ما صبح از خواب بیدار شد و به سمت طویله رفت كه گاو را بدوشد و رزق امروزشان را بگیرد .
نگاهش به پوست خونین گاو افتاد دوان دوان بیرون آمد و با جیغ و داد كه ای وای فتح الله برس بیچاره شدیم تمام زندگیمان را باختیم كسی آمده است و گاومان را ذبح كرده و یك تكه گوشت هم برایمان نگذاشته .
فتح الله به همسرش گفت زن نگران نباش كسی او را ندزدیده ، من خودم گاو را قربانی كردم و بین فقرا تقسیم كردم ، ببخش دلم رضا نداد كه حتی تكه ای از آن را برای خودمان نگه دارم .
مادر بزرگ ما دست بر دار نمیشد و ناراحت شد كه تو بیچاره مان كردی دیگر با چه امرار معاش كنیم .
فتح الله حرفی زد كه مادر بزرگ ما دلش آرام شد .
گفت زن گاومان مرده ، خدا كه نمرده او هنوز زنده است و زنده می ماند .
صبح روز بعد فتح الله از خواب بیدار شد كه وضویی بگیرد و نماز صبح به جای آورد . همزمان با وضو ناخواسته داشت جملات عربی میخواند :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ .. الرَّحْمَنُ .. عَلَّمَ الْقُرْآنَ .. خَلَقَ الْإِنسَانَ .. عَلَّمَهُ الْبَیَانَ .. الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبَانٍ .. وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ یَسْجُدَانِ ..
فتح الله كه مردی بی سواد اما بسیار مومن بود در روستایی زندگی میكرد كه ملایی بود كه صوت بسیار زیبایی در قرائت قرآن كریم داشت ، او عاشق ملا بود و هر روز نزد وی میرفت تا صدای قرآن او را بشنود .
با اینكه سواد نداشت ولی دل به تعالیم قرآن بسته بود .
هر روز با خدای خویش نجوا میكرد : که ای کاش من هم می توانستم قرآن بخوانم .شبی که با اشك حسرت سر بر بالین گذاشت و خوابید یكی از اولیاءالله به خواب وی آمد و گفت دوست داری قرآن بخوانی ؟
فتح الله كه گویی تمام عمر منتظر این سوال بود با عجله گفت آری آری ...
آن مومن به فتح الله گفت پس گاو خود را قربانی كن و بین فقرا تقسیم كن !
فتح الله صبح از خواب بیدار شد ولی با خود فكر كرد شاید واقعا منظورش وی نبوده باشد از قربانی كردن گاو كه تنها منبع تامین مخارج و امرار معاش خود و خانواده اش بود سر باز زد .
شب بعد مجدد همان مرد نورانی به خواب وی آمد و گفت مگر نگفتی میخواهی قرآن بخوانی !
فتح الله گفت چرا مایلم .
گفت پس گاو خویش را قربانی كن و بین فقرا تقسیم كن .
فتح الله از خواب پرید ، نگاهی به فرزندان و همسر خویش انداخت و بیرون رفت . نزد خود نجوا میكرد : اگر منظورش من نبوده باشم با اهل خانه ام چه كنم ؟ لذا مردد شد و گاو را قربانی نكرد .
شب بعد كه میخواست بخوابد قبلش نماز به جای آورد و با همان وضو خوابید .
مرد مومن مجددا به خواب فتح الله آمد . به وی گفت : پس نگو كه میخواهی قرآن بخوانی كه اگر میخواستی آن چه را كه میگفتم انجام میدادی .
فتح الله گفت با من هستی ؟ با فتح الله ؟ اگر فتح الله گاو را قربانی كند میتواند قرآن بخواند ؟
مومن به وی گفت آری .
از خواب پرید ، صورتش مصمم و پر اراده بود و از هر شك و تردیدی به دور !
چاقویی برداشت و به سمت طویله رفت .
گوسفندی را بخواهی قربانی كنی باید حداقل یك كمك كار داشته باشی تا پاهایش را بگیرد ولی فتح الله به كسی چیزی نگفت .
نیمه ی شب بود ، گاو را زمین زد و به اذن خدا وی را قربانی كرد و گوشت گاو را همان شب درب منزل فقرا گذاشت .
مادر بزرگ ما صبح از خواب بیدار شد و به سمت طویله رفت كه گاو را بدوشد و رزق امروزشان را بگیرد .
نگاهش به پوست خونین گاو افتاد دوان دوان بیرون آمد و با جیغ و داد كه ای وای فتح الله برس بیچاره شدیم تمام زندگیمان را باختیم كسی آمده است و گاومان را ذبح كرده و یك تكه گوشت هم برایمان نگذاشته .
فتح الله به همسرش گفت زن نگران نباش كسی او را ندزدیده ، من خودم گاو را قربانی كردم و بین فقرا تقسیم كردم ، ببخش دلم رضا نداد كه حتی تكه ای از آن را برای خودمان نگه دارم .
مادر بزرگ ما دست بر دار نمیشد و ناراحت شد كه تو بیچاره مان كردی دیگر با چه امرار معاش كنیم .
فتح الله حرفی زد كه مادر بزرگ ما دلش آرام شد .
گفت زن گاومان مرده ، خدا كه نمرده او هنوز زنده است و زنده می ماند .
صبح روز بعد فتح الله از خواب بیدار شد كه وضویی بگیرد و نماز صبح به جای آورد . همزمان با وضو ناخواسته داشت جملات عربی میخواند :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ .. الرَّحْمَنُ .. عَلَّمَ الْقُرْآنَ .. خَلَقَ الْإِنسَانَ .. عَلَّمَهُ الْبَیَانَ .. الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبَانٍ .. وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ یَسْجُدَانِ ..
وحشت كرد و سر بر زمین گذاشت .. خدایا یعنی این كلمات چیست ؟
دوان دوان به سمت منزل ملا رفت ، گفت ملا اینها چیست كه من دارم میخوانم ؟
ملا گفت بخوان !
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ .. يس .. وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ.. إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ .. عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ .. تَنزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ ..
ملا گفت مگر تو قرآن را از حفظی ؟
گفت ملا به جان عزیزت نمیدانم اینها چیستند !ملا سر بر پای فتح الله گذاشت و پایش را بوسید و گفت بدان که آنچه را میخوانی آیات الهی از قرآنی است که دوست داشتی روزی تلاوتش کنی ....
داستان به گوش دفتر نمایندگی آیت الله بروجردی (استاد امام خمینی (ره) ) در كرمانشاه رسید و به نزد فتح الله آمدند .
با حیرت به خواندن قرآن فتح الله گوش میدادند تا اینكه موضوع به گوش خود آیت الله بروجردی رسید و او یك نماینده ی امین را به سرزمین حمیل فرستاد .
نماینده ی آیت الله بروجردی با اشك و گریه صحت موضوع را به گوش آیت الله میرساند و وی كل داستان را جویا میشود .
وقتی میفهمند كه تمام دار و ندارشان را داده اند خود مرحوم آیت الله بروجردی از سهم مال خویش ( و یا دفترشان) ماهیانه ای برای فتح الله در نظر میگیرند كه بركت عجیبی هم داشته .
فتح الله وقتی موضوع را میفهمد رو به همسرش میكند و میگوید : نگفتم خدا نمرده !
شادی روح آن مرد خدا و مرحوم آیت الله بروجردی یك صلوات هدیه كنید .
«اللهم صل على فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها والسر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمك.»
+ نوشته شده در جمعه یکم دی ۱۳۹۱ ساعت 12:19 توسط يوســــــــف
|
خورشید من بر آی که وقت دمیدن است