http://farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/12-12/15/17401-67865.jpg



اولا بگم كه عكس بالا تزیینی است و مربوط به بهترین كاسب قرن ! عارف حکیم مرحوم حاج میرزا احمد عابد نهاوندی معروف به مرشد چلویی و متخلص به (ساعی) است كه می فرمود:  
فکر نکنید که در عالم مرد خدا نیست. بلکه بر عکس بین مردم اولیای خدا

یافت میشود، ولی چوب گمنامی خورده اند و مردم آنها را نمی شناسند.



پدر بزرگ پدرم مرحوم فتح الله احمدی اهل منطقه ی حمیل واقع در استان كرمانشاه بود . مردی پر تلاش و با ایمان كه در روزگار تنگ دستی فقط یك گاو شیرده داشت كه از آن امرار معاش میكردند .

فتح الله كه مردی بی سواد اما بسیار مومن بود در روستایی زندگی میكرد كه ملایی بود كه صوت بسیار زیبایی در قرائت قرآن كریم داشت ، او عاشق ملا بود و هر روز نزد وی میرفت تا صدای قرآن او را بشنود .

با اینكه سواد نداشت ولی دل به تعالیم قرآن بسته بود .

هر روز با خدای خویش نجوا میكرد : که ای کاش من هم می توانستم قرآن بخوانم .شبی که با اشك حسرت سر بر بالین گذاشت و خوابید  یكی از اولیاءالله به خواب وی آمد و گفت دوست داری قرآن بخوانی ؟

فتح الله كه گویی تمام عمر منتظر این سوال بود با عجله گفت آری آری ...

آن مومن به فتح الله گفت پس گاو خود را قربانی كن و بین فقرا تقسیم كن !

فتح الله صبح از خواب بیدار شد ولی با خود فكر كرد شاید واقعا منظورش وی نبوده باشد از قربانی كردن گاو كه تنها منبع تامین مخارج و امرار معاش خود و خانواده اش بود سر باز زد .

شب بعد مجدد همان مرد نورانی به خواب وی آمد و گفت مگر نگفتی میخواهی قرآن بخوانی !

فتح الله گفت چرا مایلم .

گفت پس گاو خویش را قربانی كن و بین فقرا تقسیم كن .

فتح الله از خواب پرید ، نگاهی به فرزندان و همسر خویش انداخت و بیرون رفت . نزد خود نجوا میكرد : اگر منظورش من نبوده باشم با اهل خانه ام چه كنم ؟ لذا مردد شد و گاو را قربانی نكرد .

شب بعد كه میخواست بخوابد قبلش نماز به جای آورد و با همان وضو خوابید .

مرد مومن مجددا به خواب فتح الله آمد . به وی گفت : پس نگو كه میخواهی قرآن بخوانی كه اگر میخواستی آن چه را كه میگفتم انجام میدادی .

فتح الله گفت با من هستی ؟ با فتح الله ؟ اگر فتح الله گاو را قربانی كند میتواند قرآن بخواند ؟

مومن به وی گفت آری .

از خواب پرید ، صورتش مصمم و پر اراده بود و از هر شك و تردیدی به دور !

چاقویی برداشت و به سمت طویله رفت .

گوسفندی را بخواهی قربانی كنی باید حداقل یك كمك كار داشته باشی تا پاهایش را بگیرد ولی فتح الله به كسی چیزی نگفت .

نیمه ی شب بود ، گاو را زمین زد و به اذن خدا وی را قربانی كرد و گوشت گاو را همان شب درب منزل فقرا گذاشت .


مادر بزرگ ما صبح از خواب بیدار شد و به سمت طویله رفت كه گاو را بدوشد و رزق امروزشان را بگیرد .

نگاهش به پوست خونین گاو افتاد دوان دوان بیرون آمد و با جیغ و داد كه ای وای فتح الله برس بیچاره شدیم تمام زندگیمان را باختیم كسی آمده است و گاومان را ذبح كرده و یك تكه گوشت هم برایمان نگذاشته .

فتح الله به همسرش گفت زن نگران نباش كسی او را ندزدیده ، من خودم گاو را قربانی كردم و بین فقرا تقسیم كردم ، ببخش دلم رضا نداد كه حتی تكه ای از آن را برای خودمان نگه دارم .

مادر بزرگ ما دست بر دار نمیشد و ناراحت شد كه تو بیچاره مان كردی دیگر با چه امرار معاش كنیم .

فتح الله حرفی زد كه مادر بزرگ ما دلش آرام شد .

گفت زن گاومان مرده ، خدا كه نمرده او هنوز زنده است و زنده می ماند .

صبح روز بعد فتح الله از خواب بیدار شد كه وضویی بگیرد و نماز صبح به جای آورد . همزمان با وضو ناخواسته داشت جملات عربی میخواند :



بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ .. الرَّحْمَنُ .. عَلَّمَ الْقُرْآنَ .. خَلَقَ الْإِنسَانَ .. عَلَّمَهُ الْبَیَانَ .. الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبَانٍ .. وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ یَسْجُدَانِ ..

وحشت كرد و سر بر زمین گذاشت .. خدایا یعنی این كلمات چیست ؟

دوان دوان به سمت منزل ملا رفت ، گفت ملا اینها چیست كه من دارم میخوانم ؟

ملا گفت بخوان !


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ .. يس .. وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ.. إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ .. عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ .. تَنزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ ..


ملا گفت مگر تو قرآن را از حفظی ؟

گفت ملا به جان عزیزت نمیدانم اینها چیستند !

ملا سر بر پای فتح الله گذاشت و پایش را بوسید و گفت بدان که آنچه را میخوانی آیات الهی از قرآنی است که دوست داشتی روزی تلاوتش کنی ....


داستان به گوش دفتر نمایندگی آیت الله بروجردی (استاد امام خمینی (ره) ) در كرمانشاه رسید و  به نزد فتح الله آمدند .

با حیرت به خواندن قرآن فتح الله گوش میدادند تا اینكه موضوع به گوش خود آیت الله بروجردی رسید و او یك نماینده ی امین را به سرزمین حمیل فرستاد .

نماینده ی آیت الله بروجردی با اشك و گریه صحت موضوع را به گوش آیت الله میرساند و وی كل داستان را جویا میشود .

وقتی میفهمند كه تمام دار و ندارشان را داده اند خود مرحوم آیت الله بروجردی از سهم مال خویش ( و یا دفترشان) ماهیانه ای برای فتح الله در نظر میگیرند كه بركت عجیبی هم داشته .

فتح الله وقتی موضوع را میفهمد رو به همسرش میكند و میگوید : نگفتم خدا نمرده !


شادی روح آن مرد خدا و مرحوم آیت الله بروجردی یك صلوات هدیه كنید .

«اللهم صل على فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها والسر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمك.»